شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

مرا عشق تو در پیری جوان کرد

دلم را در غریبی شادمان کرد

 

به آفاق شبم رنگ سحر داد

مرا آیینه دار آسمان کرد

 

خوشا مھری که چون در من درخشید

جھان را با من از نو مھربان کرد

 

خوشا نوری که چون در اشک من تافت

نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

 

هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

مرا گنجینه ی یاد جھان کرد

 

غم تلخ مرا از دل به در برد

تب شوق تو را در من روان کرد

 

وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت

که شادی را به جانم ارمغان کرد

 

مرا با چون تویی همآشیان ساخت

تو را با چون منی همداستان کرد

 

گواهی بھتر از حافظ ندارم

که قولش این غزل را جاودان کرد

 

شب تنھایی ام در قصد جان بود

خیالت لطفھای بیکران کرد

 

 

نادر نادرپور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:58 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام

من را ببخش مرد غزل های ناتمام

 

من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکرهای خام

 

این حرف ها درون دلم درد می کشید

این حرف ها وجود مرا داد التیام

 

گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض !

گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

 

گفتی نگاه هرزه ی من با تو جور نیست

گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!

 

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک

مابین پلک های ترم، کرد ازدحام

 

می خواستم فقط بنویسم چرا؟چرا؟

می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

 

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست

خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام

 

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم

من با هزار درد غم انگیز، آشنام!

 

شاید غزل هوای دلم را عوض کند

 شاید رها شوم کمی از این ملودرام

 

 این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند

 این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

 

 

زهرا شعبانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:27 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

 

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

 

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

 

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

 

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

 

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید

بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

 

 

عبید زاکانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:06 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد

زبانم در ادای بای بسم الله می گیرد

 

نمی دانم خوشی هایم چرا اینقدر کوتاه است

چرا هرگاه می خندم، دلم ناگاه می گیرد؟

 

چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد

همیشه ابر می آید، همیشه ماه می گیرد؟

 

خزان می خیزد و با پنجه های خشک و چوبینش

گلوی سبز را در بطن رُستنگاه می گیرد

 

دلم در حسرت بالاترین سیبِ درخت توست

ولی دستم به خار شاخه ای کوتاه می گیرد

 

تو در بالاترین جای جهانی ماه من، اما

چرا چشمم سراغت را ز قعر چاه می گیرد؟

 

 

محمدرضا طاهری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 7:27 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای آرزوی اولین گام رسیدن

بر جاده‌های بی‌سرانجام رسیدن

 

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

با این همه دل‌های ناکام رسیدن

 

 

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟

وقت گل نی بود هنگام رسیدن؟

 

دل در خیال رفتن و من فکر ماندن

او پخته‌ی راه است و من خام رسیدن

 

بر خامی‌ام نام تمامی می‌گذارم

بر رخوت درماندگی نام رسیدن

 

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود

پیچیده در راه است ابهام رسیدن

 

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند

یک مشت پر جا مانده بر بام رسیدن

 

ای کال دور از دسترس! ای شعر تازه!

می‌چینمت اما به هنگام رسیدن

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 7:27 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

 

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

 

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

 

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

 

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

 

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

 

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

 

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

 

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

 

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

 

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

 

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

 

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

 

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

 

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

 

 

سعدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 7:26 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

         چقدر زود 

                     دیر می‌شود!

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 7:26 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد

شادمانی های بعد از غم به من هم می رسد

 

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند

از جدایی ، گرچه می ترسم ، به من هم می رسد

 

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم

در خیابان شاخه ی مریم به من هم می رسد

 

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است

از گناه حضرت آدم به من هم می رسد

 

گر چه از من هیچکس غیر از وفاداری ندید

بی وفایی های این عالم به من هم می رسد

 

هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام

نوبت هیزم شدن کم کم به من هم می رسد

 

 

یدالله گودرزی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 10:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟ !

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

 

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام

یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!

 

هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!

 

نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!

این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!

 

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند

شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!

 

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟

 

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

 

 

اصغر عظیمی مهر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 10:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کجا به من رسیده ای کجای این زمان؟

که شور عشق مرده در من ای عزیز جان!

 

به سمت خلوت میانه سالی ام نیا

در ازدحام کوچه ی جوانی ات بمان

 

شبی که آسمان گرفته عاشقی نکن!

شبی که بغض مانده در گلوی ناودان!

 

پیاده رو که خیس شد،نرو قدم بزن

تو بچه ای و در مصاف عشق ناتوان!

 

تو بچه ای و عشق جنگجوی ناکسی ست!

تو جوجه ای و عشق,گربه یی شکم چران!

 

ولی برای من قدم زدن در این هوا

ولی برای پیرمردهای سخت جان...

 

گرفته باشد آسمان،گرفته باشدا

گرفته باشدا،گرفته باشد آسمان

 

که مثل کودکی شرور بچگی کنم

ولی ترانه خوان،ترانه خوان،ترانه خوان

 

شبیه خواب های بادبادکم به دست

شبیه خواب دیشب و پریشبم جوان

 

ببین اگر مرا به حال خود رها کنی!

چقدر لطف کرده ای به من عزیز جان!

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479271

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396